مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

179

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مرعش بيرون آيد ، او را بگيرد . پس عفريتان در پيش خود جمع آورده ، بايشان گفت : هروقت ببينيد كه من پسرعم خودم را در آغوش گرفتم ، او را بگيريد و بازوان او را ببنديد . چون ملك مرعش بخيمهء پسرعم برسيد ، پسرعم او برپاى خاسته و او را در آغوش گرفت . عفريتان بر وى گرد آمدند و بازوان او را ببستند و قيد بر وى بنهادند . مرعش ببرقان نظر كرده ، گفت : اى پليدك ، اين چه حالتست ؟ برقان گفت : اى پستترين جنيان ، آيا تو دين خود و دين پدران ترك ميكنى ؟ مرعش گفت : اى پسرعم ، من دين ابراهيم خليل را بر حق يافتم و اديان ديگر را باطل ديدم . برقان گفت : ترا كه از دين ابراهيم خبر كرده ؟ مرعش گفت : ملك غريب ، پادشاه مملكت عراق ، مرا خبر داده و اكنون در نزد من است . برقان گفت : بنار و نور و ماه و هور سوگند كه همهء شما را بكشم . چون غلام مرعش حالت سيد خود ديد ، بسوى شهر گريخته ، قبايل ملك مرعش را از آنچه روى داده بود ، آگاه كرد . ايشان در حال سوار گشتند . ملك غريب گفت : چه حادثه روى داده ؟ او را از ماجرا آگاه كردند . غريب بانگ بر سهيم زد و به او گفت : زين بر يكى از آن دو اسب كه ملك مرعش بما داده بود ، بگذار . سهيم گفت : اى برادر ، مگر مىخواهى با جنيان مقاتله كنى ؟ عفريت گفت : آرى . با شمشير يافث بن نوح جنگ خواهم كرد و خداى ابراهيم خليل